تبليغاتX
پرنده مهاجر
یـــه شب که خیلی خسته بودم

همین جوری چشمامو بسته بودم

سیاهی چشمام یه دفعه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکمه الهی بر پا شده

خدا نشسته مردم از مرد وزن

ردیف ردیف مقابلش وایستادن

چرتکه گذاشته وحساب کتاب می کنه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنه

می گه چرا اینهمه لج می کنید

راه تونو بی خودی کج می کنید؟

ایه فرستادم که آدم بشید

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دل های غم گرفته رو شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من چقدر بهتون ماشا الله گفتم

نیا فریده بارک الله گفتم

من که هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه تنهاتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید

نشستینو خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین واین همه شلوغی

این همه دین ومذهب دروغی

حقیقتا" شماها خیلی پستین

خر نباشین گاو رو نمی پرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی ، هم از اجانب

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟

پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟

چرا زنا اینجوری بد لباسن؟

مردای غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت به تمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی نداره مرد وزن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشش تو نرفت

چشاش می چرخه نمی دونم چشه

آها می خواد یواشکی جیم بشه

دید یه کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه نفت

یهو سرش رو پایین انداخت ورفت

قراوولا بهش ایست دادن

یارو وانستاد تا جلوش ایستادن

فوری دراورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش باشید

دلم برای حوری ها لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر می شه

تو رو خدا بزار برم دیر می شه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون بردش یه جایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجی داشت بلند بلند غر می زد

داشت روی اعصابا تلنگر می زد

خدا گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه ادم ومعطل نکن

بشین یه جا اینهمه کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوزکرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارای زشته

کی گفته که جای تو،تو بهشته

بهشت جای ادمای با حاله

همین جوری بزارم بری محاله

یادته که چقدر ریا می کردی؟

بنده های مارو سیاه می کردی؟

تا یه نفر دور وبرت می دیدی ؟

چه قدر والضالین رو می کشیدی؟

این همه که روضه ونوحه خوندی؟

یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال می کردی ما حواسمون نیست

نظم ونظام هستی کشکی کشکی است؟

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

می خوای برو خودت ببین تو زونکن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

بازم نتونست که درست بشینه

کاسه صبرش یهویی سر می رفت

تا فرصتی پیش می یومد در می رفت

قیامته اینجا عجب جاییه

جون شما خیلی تماشاییه

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتم این ها رو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن؟

مامور گفت می گم بهت من الان

مفسد فی الارض که می گن همینان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینا

کفر خدا رو در آوردن اینا

بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن

زنده توی اتیش اونو سوزوندن

توی دنیا خدایی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن

می گه بشین واعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو اینا چیکاره بودن؟

خیام اومد یه بطری هم تو دستش

رفت ویه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

تو چرا به خون این هلاکی

این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد وخاکی کرده نه هیاهو

نه عربده کشیده نه چاقو

نه مال این ،نه مال اونو خورده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه خودم هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبر دار دادن

فرشته ها بلند شدن وایستادن

حضرت اسرافیل از اون ور اومد

رفت روی چار پایه وچند تا صور زد

دیدم دارن تخت روون می یارن

فرشته ها رو دوششون مییارن

مونده بودم این کیه خدایا

توی محشر واین کارا

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟

الان می گم یه لحظه اسمش چی بود؟

همون که کاراش عالی بود

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کاراش عالی بود دیگه

بگین بابا توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راست برو پیش انبیا

وقت رو تلف نکن زود برو

به هر وسیله ای که شده برو

از روی پل نرو یه وقت می افتی

می گم هوایی ببرن ومفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود؟

این بابا اهل دین وایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعت هم نماز شب نخونده

با سیم میم هاش شب را به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جابه جا کرد

یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد

از اون نگاه های عاقل اندر

سفیه اش رو باید بیارن اینور

با این که خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرابی هستید

بابا عجب جونو ورایی هستید

شمر اگه بود ادلف هیتلر هم بود

خنجر اگه بود روولور هم بود

حیفه که ادم خودشو پیر کنه

و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

می گه توماس من مسلمان نبود

اهل نماز و دین وایمون نبود

اولا" از کجا میگین این حرفو

در بیارین کله زیر برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

دلیلش هم این چیزاییه که ساخته

درسته که گفتم عبادت کنید

نگفتم به خلق خدمت کنید

توماس نه بمبی ساخته نه جنگی کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم توآسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمی دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده

یا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا برا حاجی اتش افروخت

دروغ چرا بگم براش دلم سوخت

حاجی تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی می یاد یه هاله ای باها شه

بهش می یاد که فرشته باشه

اومد دست گذاشت رو دوشنم

دهانش رو آورد کنار گوشم

گفت تو که کله ات پر قرمه سبزی است

وقتی نمی دونی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یه مقام والاست

مترجم ورفیق حق تعالی است

خود خدا نیست نماینده شه

مورد اعتمادشه بنده شه

خدای لم یلد که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینی ها همش همینید

اون ور میزی رو خدا می بینید

همون جوری که می خواست پا بشه نم نم

گفت پاشو باید بریم جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد زدم یه دفعه بیدار شدم
+ نوشته شده توسط عطا در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 16:31 |

در کران بی کران هستی ، نوایی خوش آهنگ مرا می خواند...

چشمانم خسته ام را می گشایم...

نای ایستادن ندارم...

پاهایم خسته است و دستانم لرزان ...

باز آن صدای زیبا ... نویده ... نویده... خوابی؟؟

با صدای لرزان می گویم : خسته ام!!!

صدا مرا می خواند. باید رفت...

کوله بار شقایقها را به دوش می کشم و

جاده سبز زندگی را پشت سر می گذارم

در سر هر پیچ شقایقی می کارم تا یادگاری از من باشد

من به سوی نیستی جاویدان می روم.

خداحافظ زندگی...

+ نوشته شده توسط عطا در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 0:2 |

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

 

دوستی نیز گلی است ،

مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد ظریفی دارد ،

 

بی گمان سنگ دل است

                                  آن که روا می دارد

         جان این ساقه نازک را

                                                      -- دانسته --

                       بی آزارد!

 

می شد از بودن تو

               عالمی ترانه ساخت

کهنه ها رو تازه کرد

               از تو یک بهانه ساخت

با تو می شد که صدام

               همه جا رو پر کنه

تا قیامت اسم ما 

               قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم

               تو فقط عروسکی

کور و کر بازیچه باد

               مثل یک بادبادکی

دل سپردن به عروسک

               منو گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم

               وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام

               نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام

              خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام

              تو رو از دور می دیدم

با رسیدن به تو افسوس

              به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی

              شهر تنهایی من بود

لحظه ی شناختن تو

              لحظه ی تموم شدن بود

مگه می شه از عروسک

              شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد

              روی دریا خونه ساخت

 

 

 

  

باد سبک می گذرد

خطی نمی ماند

              در یاد

              تا ابدیتمان ممنوع شود

در فکر صبحم

با آن لبان خالی که ترانه ای نبرد هرگز تا بالای خورشید

                                                  و به بهای آن گریستیم.

تو بر شب دخیل بستی

                                                         - حاجت بر نیامد -                                         

برگهای خشکیده را در باد کاشتی

           - حاجت بر نیامد -

و دهانت را نذر کردی

                                                         - زبان مرد و

 

                                                               حاجت بر نیامد -

 

 

You & Me

 

 

 

+ نوشته شده توسط عطا در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 23:49 |
سلام به همگی...

باز محرم آمد و سوگ حسین تازه شد

من تا آخر محرم نیستم

یا حسین

 

+ نوشته شده توسط عطا در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 14:53 |

سلام به همگی عزیزان اول شب یلدا مبارک بعدش هم کریسمس مبارک به همه هموطنان مسیحی و فریدا خانوم گل من یه مدتی بود نمی اومدم حسش نبود یه مدتیه هیچی بهم حس و حال نمی ده هر کی می دونه چرا بهم بگه و ممنون از کسانی که به یادم بودن  اینم متن آهنگ "متاسفم" از محسن چاووشی فدای هر چی با مرام و معرفت


متاسفم برات


کوله بار ارزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچه خواستی رسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیت و پای دلدادگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تابه هش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی دل تنها وتکیده
دل گریون من وهی دل گریون
متاسفم برات
کوله بار ارزوهات و کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با حول و بلا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشق و نداشتن
تک وتنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده

 

+ نوشته شده توسط عطا در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 23:19 |

ضد حال های موجود در اینترنت !!!

میری تو یه وبلاگی می بینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!!

یه فایل ZIP دانلود می کنی به جز آنفولانزای مرغی تمام ویروس ها توش هستن.

تو جستجوگر عکس گوگل تایپ میکنی کرگدن عکس خودت رو پیدا می کنه !
 
بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن.
 
داری واسه استادت ایمیل ( التماس واسه نمره ) می زنی یهو کارتت تموم میشه.
 
میری تو یه سایتی انقدر دنبال یه لینک می کنی تا آخرش مخت هنگ می کنه.
 
سایتت رو با هزار بدبختی تو گوگل ثبت می کنی وقت جستجو میافته صفحه 400!!!

میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت YaHoo.CoM بازه !!!!

سه ساعت یه فایل و دانلود می کنی ( بدون DAP ) به 99% که میرسی یهو RESET میشی .

رو لینک فقط بالای 18 سال کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ!
+ نوشته شده توسط عطا در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 23:34 |
1-چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
الف:به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند.
ب:چون خانمها اصلا چیزی به اسم وجدان ندارند.


2-چرا مردها همیشه خوشحالند؟
الف:چون آدم های بي خيال فقط می خندند.
ب:چون یه موجود به اسم همسر کنارشونه که با کاراش باعث خنده شون می شه.


3-چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
الف:زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند.
ب:چون کلی باید تو وجود زنها گشت تا به روان پاکشون رسید.


4-اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
الف:خانم، چرا که آقا راه را گم می کند.
ب:چون سر خانمها خیلی سبک تره.


5-شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
الف:شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد.
ب:خیلی خیلی کوتاه و مفید می تونن تاثیر گذارترین حرفها رو بزنن.


6-ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
الف-هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند.
ب-وقتی شنیدن یه خانم می گه:"ویلا با ژیلا" تا ویلا بدون.


7-به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
الف:با استعداد.
ب:خانم به توان چهار.


8-فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
الف:نرخ اوراق بهادار رشد می کند.
ب:ارزش اوراق بهادار ممکنه پایینم بره ولی ارزش آقایون فقط بالا می ره.


9-خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
الف:من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم.
ب:بذار یه چیزی هم بسازم که اینا باهاش بازی کنن.


10-دو دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند؟
الف:1) فکري ندارند 2) کاری ندارند.
ب:1)باید کارای زنشونو انجام بدن 2)باید خراب کاریای زنشونو درست کنن.


11-در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
الف:توریست
ب:مجرد


12-اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت : 
الف:خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد.
ب:خانما بلا استفاده می ماندند.


13-آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
الف:او بعدا آنرا برنز رنگ کرد.
ب:و آنرا توی حلق همسرش فرو کرد؟


14-یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
الف:144 مرد در یک اتاق.
ب:صد و چهل و چهار زن و یک مرد در اتاق.


15-برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
الف:سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد.
ب:یه نفر به خانم خونه دستور می ده چه کاری باید بکنه و بیست نفر که خراب کاریای خانم خونه رو درست کنن.


 
خوب چطور بود؟
  نظر یادت نره هاااااااااااااا...

+ نوشته شده توسط عطا در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 23:15 |

جدايي...

 

تو فقط يه پل مي خواستي كه بري

من واست يه آرزوي خوب دارم

آرزوي من كم من بي نام و نشون

اينه كه تو خوش باشي

اينه كه تو گل باشي

آرزوي من كم من بي نام و نشون

اينه كه تو لحظه هات ديگه

هيشكي واسه تو پل نشه

ديگه هيشكي واسه تو مثل پل خراب نشه...

 

پس بده عشقمو تا برم

من واسه جدايي حاضرم

كه من تنها تو بي دردي

چرا خون به دلم كردي

يه زندگي فداي تو شد

فداي لحظه هاي تو شد

پس بده عشقمو تا برم

من واسه جدايي حاضرم

بزار برم فراموشت كنم عزيزم

مي خوام برم شايد بتونم

تو خاطرت زنده بمونم

تا ترك اغوشت كنم عزيزم

دل من ديگه تو رو لايق عشق نمي دونه

دل من خسته شده نمي كشه نمي تونه

تو يه خوابي تمومش كن بزار وا شه چشاي من

از اين راه پر چاله ديگه بريده پاي من

پس بده عشقمو تا برم

من واسه جدايي حاضرم...

 

این متن بسیار زیبا از یه کلیپ فلش هست که می تونید از اینجا گوش کنین!

 

نظر یادتون نره

یا حق

+ نوشته شده توسط عطا در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 23:44 |

 

سلام به همه رفیق رفقا و برو بکس این مطلب هم علمی هست هم با حال و آموزنده یه تستی هم میکنه که ببینی تو عاشق هستی یا بولهوس خواهشا نظر یادتون نره   

   یا علی

عشق و شهوت  -  مرا عاشقانه نگاه كن



آيا تا كنون هيچ شيئي را عاشقانه نگريسته اي؟

شايد بگويي آري ، چرا كه نميداني كه نگريستن عاشقانه به يك شي يعني چه . شايد با شهوت به اشيا نگريسته باشي ، و اين درست نقطه ي مقابل آن است. نخست ..سعي كن تفاوت آن ها را درك كني.
شهوت يعني: چگونه از چيزي براي خوشوقتي خودت استفاده كني و عشق يعني ، خوشوقتي تو ابدا مطرح نيست. در واقع شهوت ، يعني چگونه چيزي بدست آوري و عشق يعني چگونه چيزي ببخشي . اين دو درست نقطه ي مقابل هم هستند.

در عشق ديگري مهم است ، اما در شهوت مهم تو هستي . در شهوت تو فكر ميكني ديگري را وسيله ي خوشحالي خودت قرار دهي ، در عشق تو فكر ميكني كه خودت چگونه وسيله شوي. در شهوت تو ديگري را فدا ميكني ،در عشق ، خود را فدا ميكني . عشق يعني بخشيدن و دادن ، شهوت يعني گرفتن و بدست آوردن . عشق تسليم است و شهوت يك تهاجم.

دومين تفاوتي كه بايد درك شود اين است كه.....اگر عاشقانه به چيزي مادي و بي جان نگاه كني ، آن شي به يك شخص تبديل مي شود و بر عكس. يعني هرگاه با چشماني شهواني به شخص نگاه كني ، آن شخص تبديل به يك شي ميشود. براي همين است كه چشمان شهواني دافعه دارند . چرا كه هيچ كس نمي خواهد شي شود . وقتي به همسرت با چشمان شهواني مي نگري يا به هر زن يا مرد ديگري چنين نگاه كني ديگري احساس آزردگي مي كند.
وقتي با عشق به كسي نگاه مي كني ، ديگري والا مي گردد . او يگانه ميشود . يك شخص را نمي توان جايگزين ديگري كرد ولي اشيا را مي توان جايگزين كرد.

عشق همه چيز را يگانه مي كند. به همين سبب بدون عشق، تو هرگز احساس نمي كني كه شخص هستي.تا زماني كه كسي عميقا دوستت ندارد ، هرگز احساس تنهايي نخواهي كرد كه موجودي يگانه هستي.
پس چه بايد كرد ؟ وقتي عاشقانه مي نگري چه بايد بكني ؟ اولين چيز : خودت را فراموش كن . خودت را كاملا فراموش كن . به يك گل نگاه كن . بگذار گل باشد و خودت كاملا غايب باش. گل را كاملا احساس كن ، آنگاه عشق عميقي از آگاهي تو به سمت گل روانه ميگردد. مهم نيست كه چه ميتواني بكني تا گل زيباتر و شكوفاتر گردد.

اگر در يك رابطه ي عاشقانه باشي ، نمي تواني به موضوع ديگري بپردازي. پس با يك گل سرخ يا با چهره ي معشوقت باقي بمان . با اين احساس كه چه كنم تا معشوق شاد تر و مسرور تر باشد ؟ و وقتي چنين باشد ، تو غايب خواهي بود ، هرگز به خود توجه نخواهي داشت . خود خواه نيستي.........در اين هنگام بركات همچون محصول جانبي به سراغت مي آيند ، ناگهان مركزيت مي يابي.
با معشوق ، انسان به تمامي ناتوان مي گردد، اين را به ياد بسپار. هرگاه عاشق كسي باشي ، احساس عجز كامل مي كني. درد عشق همين است . فرد نمي تواند احساس كند كه چه بكند. او مايل است همه كار بكند ، مي خواهد تمامي كائنات را به معشوق ببخشد ، ولي چه ميتواند بكند؟ اگر فكر ميكني كه ميتواني اين كار يا آن كار را انجام بدي ، هنوز در يك رابطه ي عاشقانه قرار نداري . عشق بسيار عاجز است و نا توان ، واين نا تواني ، زيبايي عشق است ، زيرا در اين ناتواني است كه تسليم مي شوي.
وقتي فرد بخواهد همه كار بكند و احساس كند كه هيچ كاري از دستش ساخته نيست ، ذهن مي ايستد. در اين ناتواني ، تسليم روي خواهد داد . تو تهي هستي .به همين سبب عشق به يك مراقبه ي عميق تبديل مي شود.
در حقيقت اگر كسي را دوست داشته باشي به هيچ مراقبه ي ديگر نيازي نيست. اگر بتواني عشق بورزي به هيچ روش ديگر نيازي نداري. خود عشق ، بزرگترين تكنيك است ، ولي عشق مشكل است و حتي نا ممكن.
وقتي كسي تو را تماشا ميكند ، ناگهان احساس ميكني كه آزادي تو از بين رفته است. به همين سبب تا زماني كه عاشق كسي نباشي ، نمي تواني به او خيره نگاه كني . اگر عاشق نباشي ،همان نگاه خيره ، زشت و خشن خواهد شد. اما اگر عاشق باشي ، حتي نگاه خيره بسيار زيباست . زيرا خيره شدن تو ، او را يك شي نميسازد . آنگاه مي تواني مستقيم به چشمان او نگاه كني. زيرا نگاه تو از راه عشق ، از او يك شخص مي سازد. براي همين است كه تنها نگاه خيره ي عاشقان زيباست و گرنه خيره نگريستن زشت است.

وقتي دو نفر عاشق هم باشند ، رفته رفته ، هردو غايب مي شوند. يك وجود خالص باقي ميماند ، بدون نفس بدون تضاد.......تنها يك اتصال و يگانگي .در آن اتصال احساس سرور خواهد بود. اين نتيجه گيري اشتباهي خواهد بود كه فكر كني ديگري اين سرور را به تو بخشيده است. اين سرور بدين سبب است كه شما بدون اينكه بدانيد وارد يك تكنيك مراقبه ي عميق شده ايد.
مي تواني آن را آگاهانه انجام بدي در نتيجه عميقتر خواهد شد . زيرا تو ديگر با موضوع در گير نخواهي شد. همه روزه اتفاق مي افتد اگر عاشق كسي باشي ، احساس سرور مي كني ولي نه بدليل ديگري ، بلكه به سبب عشق ........

اگر حس كني كه اين حالت بدليل نزديكي با معشوق رخ داده ، سعي ميكني او را تصاحب كني، زيرا فكر مي كني بدون حضورش نمي تواني اين بركات را بدست بياوري. ولي هنگامي كه مي كوشي او را به تملك خود در آوري تمام زيبايي و تمام پديده را نابود خواهي كرد.

هنگامي كه معشوق به تصاحب در آيد ، عشق رفته است. آنگاه معشوق تنها يك شي خواهد بود . ميتواني از او استفاده كني ، ولي بركات هرگز بر نمي گردند ، زيرا آن بركات فقط زماني مي آمدند كه او يك انسان بود. هيچ كدام شي نبوديد . هردو ذهنيت هايي بوديد كه با هم تلاقي كرده اند ، نه يك انسان و يك شي.
اما لحظه اي كه ما لك شدي ، ديگرغير ممكن خواهد بود و ذهن تنها براي تملك كردن خواهد كو شيد ، زيرا ذهن از راه طمع عمل مي كند ، پس با خود مي گويي يك روز سرور رخ داد ، پس بايد هميشه و هر روز برايم اتفاق بيفتد . پس من بايد مالك شوم . ولي غافل از اين كه سرور به اين سبب رخ داده كه مالكيتي در كار نبوده و در واقع سرور به سبب ديگري رخ نداده است ، بلكه به سبب تو روي داده است. اين را به خاطر بسپار : سرور به سبب تو روي ميدهد.

وقتي كه موقعيتي را كه سرور در آن روي مي دهد شناختي ، آنگاه مي تواند در همه جا روي بدهد.
اگر بداني كه تو نيستي و آگاهي ات با عشقي عميق به سوي ديگري حركت كرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر كس ، وقتي كه تمام آگاهي ات تو را ترك گفته و بسوي ديگري رفته باشد در آن غيبت نفس بركات نازل مي شوند.

+ نوشته شده توسط عطا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:48 |

     سفر يه شعره سفر يه قصه ست        

سفر رهايي از فصل غصه ست

با من سفر كن دريا به دريا

ساحل به ساحل تا اوج رويا

سفر عبور از مرز تكراره

هر جاي تازه دنيايي داره

پرنده اي باش با بال پرواز

پر كن فضا رو با شعر و آواز

كاشكي تو باشي همسفر من

تا بي نهايت بال و پر من

سفر هميشه همسفر مي خواد

دل كندن از غم بال و پر مي خواد

سفر يه شعره سفر يه قصه ست

سفر رهايي از فصل غصه ست

با من سفر من دريا به دريا

ساحل به ساحل تا اوج رويا...

 

از عذاب جاده خسته

نرسيده و رسيده

آهي از سر رسيدن نكشيده و كشيده

غم سر گردوني هامو با تو عاشقانه گفتم

اسمي كه اسم شبم بود با تو صادقانه گفتم

 

اي همسفر پس كي مرسد لحظه ي وصالت؟

از دلي كه ديده بودي جز غم چيزي نمانده

جاده رو دوست دارم فقط به يه شرط...

كه فقط و فقط تو همسفرم باشي

آخه مي دوني سفر تو جاده ي بي مسافر و همسفر خيلي سخته...

حتي اشكات امونت نمي ده جلوي راه رو نگاه كني...

 

 

اميدوارم و از صميم قلب دعا مي كنم كه همه همسفر جاده ي زندگي خودشون رو هر چه زود تر پيدا كنن... 

 

[جاده...

 

+ نوشته شده توسط عطا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:17 |


Powered By
BLOGFA.COM