|
خلاصه زندگی مردان در چند خط |
بعد از اینکه فهمیدیم تو دنیا چقدر خلقت خانومها پیچیده و مبهمه .یخورده که فکر کنید می بینید که مردها هام کم از خانم ها ندارند...از اون اولی که بدنیا میان تا وقتی که بزرگ بشن و خدایی نکرده بمیرن اونقدر بلا سر خودشون و اطرافیان و بعضاٌ زن بد بختشون می آرن که بد نیست یه اشاره ای بکنیم..
وقتی که به دنیا میآن ننه باباشون چه ذوقی می کنن که وای آخ جون بچه مون پسره غافل از اینکه نمی دونن چه بلایی سرشون اومده ..این ننه بابا رو یادتون باشه تا بهتون بگم چند سال دیگه چی می گن...
تا وقتی که 2-3 سالشون هست شیرینن و همه دوستشون دارن..و هنوز کسی نمیدونه چه بمب اتمی داره از راه می رسه... یواش یواش که سنشون می ره بالاتر شروع می کنن به لوس کردن خودشون...(از بس همون ننه بابا بیخود لوسشون کردن) دیگه هیچ کس نمس تونه تحملشون کنه...یا بیخودی عر می زنن و گریه می کنن که حال همه بهم می خوره یا هر جا میرن رحم به اسباب خانه طرف نمی کنن..
5 سالشون که میشه می رن مهدکودک که مثلاً آدم بشن..ولی امکان نداره...اونجا یا با یکی دعوا می کنن یا برای دختر های بیچاره کرم میریزن و همش بهشون پیشنهاد بازی های بد (که مرسوم ترینش آمپول بازیه) می کنن..
وقتی که وارد دبستان میشن تازه ننه بابا می قهمن که چقدر بچه شون لوس و بچه ننه بار اومده... بعضی هاشون اونقدر خنگ هستن که کلاس اول و دوم دبستان رو هم به زور قبول میشن....
وارد راهنمایی که میشن تازه یه چیزایی رو می فهمن..می فهمن که با جنس مخالقشون یه فرقهایی دارن...تو این سن گیر میدن به دخترای فامیل و همش می خوان باهاشون تنها بشن که این فرقها رو کشف کنن....چون اصولاً مغز پسرها تو این سن و سال بیش از این توانایی نداره..
این دوران هم تموم میشه و وارد 15 سالگی می شن...الکی فکر می کنن که خیلی بزرگ شدن..اولین نشونه بزرگ شدن هم در این می بینن که یه سیگار بگیرن دستشون چس دود کنن و برن کنار خیابون و به دخترها تیکه بندازن.. یکی از نشونه های این بزرگ شدن کاذب افت شدید تحصیلی که در این سن و سال گریبانگیر می شه...
یواش یواش پشت لباشون سبز میشه و احساس می کنن باید از خودشون غیرت نشون بدن...از این سن تا آخر عمرشون 99% آزارشون به دخترهای اطرافشون شروع می شه.. الکی به خواهر بدبخت گیر میدن که :چرا فلان کار رو می کنی؟چرا با تلفن زیاد حرف میزنی؟چرا روسریت رو تو خیابون میدی عقب؟البته خواهره هم زرنگتر از ایناس و هر کاری بخواد می کنه....
سنشون که به 17-18 میرسه عاشق میشن...خر یه دختر مشن و تمام ادعاهای گدشته رو می ذارن کنار...اگه بگه بمیر پسره میمیره...دختره هم که از پسرهای قبلی ضربه خورده بلایی سر پسره میاره که در بدترین شرایط منجر به خودکشی میشه....و در خوش بین ترین شرایط میرن طرف مواد مخدر... (اون پدر مادره یادتونه که ذوق میکردن پسر دار شدن...حالا می فهمن چه بلایی سرشون اومده)
وقتی که دیپلم گرفتن تازه دعا میکنن که کاشکی دختر بودن....چون می دونن اگه کنکور قبول نشن باید برن سربازی... برای همین خیلی زور میزنن که اگه بشه کاردانی رشته کتابگذاری پیشرفته در دانشگاه آزاد واحد مغان دشت قبول بشن..تو این سن و سال اوج هنرشون اینه که یه ماشین میندازن زیر پاشون..و خیابونا رو بالا پایین می کنن و هر روز به یه دختر قول ازدواج میدن..خیانت به دختر ها مرسوم ترین هدفی که پسرها در این سن دنبالش هسن...
اونایی هم که میرن سربازی از خدا براشون صبر عاجل خواستاریم...چون خودم شخصا این دوران رو سپری کردم و در این غم حودمو شریک میدونم... سربازی و ودانشگاه هم که تموم بشه باید بگردن دنبال کار که عمرا پیدا بشه...
وقتی به سن 25 سالگی به بعد میرسن تازه میفهم چقدر تو زندگیشون جای همون دختر هایی که یه روز سر کارشون می ذاشتن خالیه...اما دیگه هیچ دختری حاضر نمی شه زنشون بشه...خلاصه به زور موس موس و کمی هم خالی بندی با یه دختر بیچاره ازدواج میکنن...تا 2-3 سال اول همسران خوب و وفاداری هستند...اما وقتی که خرشون از پل میگذره بازم شروع می کنن به شیطنت و خانوم بیچاره هم یا تحمل می کنه یا طلاق میگیره مهرش رو میذاره اجرا بابای مرد رو در میاره...یخورده دیگه که سنشون میره بالا دیگه از شر و شوری می افتن ....صبح تا شب میرن سر کار..شب هم فقط اعصاب داعون و بد اخلاقی برای خانوم و بچه ها می آرن...در این سن و سال خرج زندگی و بچه ها انتقام تمام خطاهای سنسن جوانی رو از آقایون می گیره... وقتی هم که پیر می شن و از کار می افتن دیگه کسی نگرشون نمی داره و دیگه احترام سابق رو ندارن و در کمال نا امیدی همش زیر لب می گن جوونی کجایی که یادت بخیر...!!!!!!
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 21:59 توسط عطا |
|
خلاصه زندگي زنان در چند خط ... |
نظر نشه فراموش... در اين دنيا يك سري موجوداتي وجود دارند كه حكمت خلقتشونو فقط خدا مي دونه. هرچي دانشمنده ، فيلسوفه ، خداشناسه روي اين خلقت زور زدند فكر كردند كه چي شد كه خدا يه همچين موجودي آفريد به هيچ نتيجه اي نرسيدند. اين موجود جنس مونثه كه امروز مي خوام از كودكي تا بزرگساليشون را براتون بگم. تا وقتي كه بچه اند با هر نه نه قمري بازي مي كنند. يه كم كه بزرگ ميشند و ميرند مدرسه تازه ياد مي گيرند كه با غريبه ها حرف نزنند يه كم كه بزرگتر ميشند (حدود سن 13 تا 15 سال) تا يه پسر بهشون متلك مي پرونه، خودشونو ميگيرند و فكر مي كنند كه خيلي خوشگلند حالا نمي دونه كه پسرها براي جور كردن پايه خنده به اونا متلك مي پرونند.
بعد كه با يكي دوست شدند فوري ظرف نيم ساعت عاشق ميشند البته از عشق هيچي نمي دونند و حاليشون نيست و آگاهي اونا از عشق در حد ديدن چندتا فيلم هندي و سريالهاي آبگوشتي صدا و سيماست كه بيننده هاشون فقط خوداشونند. وقتي ميرند دبيرستان كم كم مدت ايستادن جلوي آينه افزايش چشمگيري پيدا ميكنه و دست به آرايش مي برند البته در حد مجاز يعني هنوز نمي تونند زير ابرو و سبيلاشونو بردارند. بعد از دبيرستان يه عده ميرن دانشگاه كه فعلا با با اونا كاري ندارم يه عده هم هستند كه ازدواج مي كنند و يه عده ديگه هم كه معمولا از قشر بدتركيب هستند بدون شوهر مي مونند كه اصطلاحا بايد انداختشون تو خمره و باهاشون ترشي درست كرد. هركي مي پرسه چرا ازدواج نمي كني ميگه مي خوام درس بخونم بگذريم كه معدل ديپلمش 9/54. اونايي هم كه ازدواج ميكنند واقعا آرزوي صبر و بردباري و شكيبايي براي شوهراشون داريم. وقتي به سن 30 سال ميرسند ديگه سن بالا تر نميره همونجا درجا ميزنه. وقتي به 40 سال ميرسند وارد پست وزارت جنگ خانواده ميشند و خونه را به پادگان تبديل ميكنند و با سلاح نق و نوق رو مخ شوهراشون مانور ميدند و رژه مرند. بعضي وقتا هم با هم يه جا جمع ميشند و همينطور كه سبزي پاك ميكنند يك جلسه بزرگ غيبت (ديدي شمسي خانوم چي كار كرد و....) و شايعه سازي (فلان بازيگر چهارتا زن داره و....) و يك كلاغ چهل كلاغ (تصادف ديروز ده تا كشته داده و رانندشو امروز اعدامش كردند و....) و از هر دري حرف ميزنند. سن كه از 50 رفت بالا .... ؟؟؟؟؟
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 21:54 توسط عطا |
|