|
نوشته ای در چشمانم... |
نوشته ای در چشمانم... گم ات کردم
گریه نکردم در نبودنت
فکرم ، چون شیشه سنگ خورده پنجره ای
و نتوانستم فرا خوانم نه خورشید را
و نه ستارگان را
به شها دت دیدن این حقیقت عریان
شب ها تو را در خوابم دیدم
و حتی برای ورود به رویایت
بالشم را هم پشت و رو نکردم
نمی گویم به سان افسانه در دور دستهایی
و من ساکن شبی ابدی هستم
نمی گویم ، با این نمود
چون اتومبیلی شکسته چراغ
در شب هنگامم
اگر اینگونه می بود ، چه باک
چشم هم نمیداشتم
دستهایم می یافتند تورا
راهها را چون کلاف طناب ، جمع می کردم در دستانم
بهم می زدم ترتیب قطارها را ، و دست می یافتم به حسرت دستانت
پیشه خود می ساختم جستجوی تورا
آب می چکاندم از چشمانم بر راهها
و سر می دادم این ترانه را
" کوچه لره سو سپمیشم "
نمی گویم بی تو بودن ، بسته است راهها را
نه!
یکبار نگاه کن به چشمهایم
کلمه ای بیش نوشته نشده
" تاسف "
N
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:27 توسط عطا |
|