تبليغاتX
پرنده مهاجر - m0hajer.BLOGFa.Com -
پرنده مهاجر


وقتی من مردم...
 

وقتی من مردم...

وقتي من مردم نمي خواد برام گريه کني ، بگي عجب آدم خوبي بود . افسوس که رفت .
اگه دوست نداشتي سر قبرمم نيا من ناراحت نمي شم ، زندگي ماشيني همينه ، وقت کمه هميشه"وقت کمه" ، من مي تونم درکت کنم .
لباس سياهم نپوش بهت نمياد ، ديگرانم هر چي مي خوان بگن " بزار بگن ". مهم نيست . بزار وقتي نيستم حداقل راحت باشي .
گريه زاريم نکن ، اون موقع بهتر از هر وقت ديگه ايي مي فهمم کي داره"دروغ" ميگه ، کي"راست" . فکر نکن زير خاکم ، اون موقع همه جا هستم ، همه جا....
تو مراسمم هم نيا اگه دوست نداري . اينجوري بهتره ، بهتر از اينه که بياي ولي فکرت "جاي ديگه ايي" باشه
البته اگه اومدي قدمت رو چشم
حتما وصيت مي کنم روضه خون خيلي کم بخونه تا حو صلت سر نره . ميدم همه خرما ها رو هسته بگيرن و روش پودرنارگيل بپاشن . يا نه مي خواي بگم يکي در ميون سيني ها " يکي با پودر يکي بي پودر باشه" . چايي هم مي گم حتما تو ليوان" يکبار مصرف" بدن که بهداشتي باشه.
وقتي رفتم " فراموشم " کن واسه هميشه ، انگار هيچ وقت نبودم.
 
وقتي مردم اما يک " وصيت " دارم برات
 
تو مثل من نمير ....
تو مثل من نباش ...
دروغ نگو....
خيانت نکن ....
حقه بازيم در نيار ...
وقتي مردي مثل من مي شي !
 
آزاد مي شي ، آزاد....
ديگه نه از" عشق" خبري هست .
 
نه از غم .
نه از پول .
نه قسط بانک .
نه خونه اجاره ايي .....
ديگه حتي مريضم نميشي که کسي نياد عيادتت .
 
ديگه غصه هم نداري که بري يه گوشه زانو هاتو از تنهايي بغل کني.
 
سردتم نمي شه .
بي پولم نمي شي که وقتي يک فقير ديدي تو خيابون " اشک " تويه چشات جم شه.
 
ديگه عاشق کسي نميشي که عاشقت نباشه
 
ديگه به کسي راست نمي گي که بهت دروغ بگه ، يا دروغ بگي که راست بشنوي .
 
ديگه دلتم برا کسي تنگ نمي شه .
 
چيه ناراحت شدي؟
باز ياد غمات افتادي ؟
يا شايد گناهات؟
يا دلايي که شکستي ؟
يا شايد دروغهايي که گفتي ؟
يا.....

N نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:12 توسط عطا |

اشک ، لبخند ، عشق...

اشک  ،  لبخند ، عشق

 

اشک رازی ست    لبخند رازی ست     عشق رازی ست
 
              اشک آن شب لبخند عشقم بود
 
قصه نیستم که بگویی      نغمه نیستم که بخوانی           صدا نیستم که بشنوی
 
یا چیزی چنان که ببینی         یا چیزی چنان که بدانی
 
      من درد مشترکم مرا فریاد کن
 
درخت با جنگل سخن می گوید       علف با صحرا     ستاره با کهکشان    
 
  و من با تو سخن می گویم
 
     نامت را به من بگو       دستت را به من بده        حرفت را به من بگو
 
قلبت را به من بده       من ریشه های تو را دریافته ام
 
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام        و دست هایت با دستان من آشناست
 
در خلوت روشن با تو گریسته ام         برای خاطر زندگان
 
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام        زیبا ترین سرود ها را
 
    زیرا که مردگان این سال                 عاشق ترین زندگان بودند
 
           دستت را به من بده                  دست های تو با من آشناست     
 
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
 
به سان ابر که با طوفان      به سان علف که با صحرا
 
به سان باران که با دریا    به سان پرنده که با بهار
 
 به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
 
زیرا که من ریشه های تو را در یافته ام    زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.
 
N نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:44 توسط عطا |

فرشتگان در زمين ساخته ميشوند نه در آسمان...

فرشتگان در زمین ساخته میشوند نه در آسمان

 

 

انتظار نداشته باشيد كه مرگ ، شما را از اعمال بد برهاند . پس از مرگ شما دقيقا همان هستيد كه قبلا بوديد . هيچ چيز تغيير نمي كند ، شما فقط جسم مادي را ترك مي كنيد چنانچه قبل از مرگ دزد ، دروغگو يا حقه باز بوديد ، صرفا با مردن به صورت فرشته در نمي آئيد . اگر اينطور بود پس چه بهتر كه همه ما هم اكنون خود را در اقيانوس مي انداختيم و فورا فرشته مي شديم . آنچه تا كنون از خود ساخته‌ايد بعدا هم همان خواهيد بود . براي هر تغييري تلاش و كوشش لازم است ، و شما به اين دنيا آمده‌ايد تا اين را انجام دهيد . انسان به اين دنيا مي آيد تا بياموزد چگونه ريسمان‌هايي كه روح او را به بند كشيده ، رها سازد . بيماري ، شكست ، منفي نگري ، طمع ، حسادت – اين بندها را هم اكنون بگسليد . شما در پيله اعمال بد خود زنداني هستيد و صرفا با خود جوشي از آن خلاص خواهيد شد . پروانه روح بايد آزاد شود تا پرهاي آراسته به كيفيات رباني خود را بگستراند . پروانه در دام اعمال خود گرفتار مي شود و همانجا مي ميرد . بنابراين اگر تارهاي ابريشمي از اعمال بد به دور خود پيچيده باشيد ، در حالي كه در اسارت آن هستيد جهان فاني را ترك مي گوييد .
سعي كنيد تا آخرين روز حيات ، مثبت بين و بانشاط باشيد . حتي تا آخرين لحظه تصور نكنيد كه كارتان تمام شده است . به جاي احساس ترحم نسبت به خود ، و اينكه بگوييد : (( اوه تويي كه در اين ساحل ، تنها رها شده اي تا افسوس و حسرت بخوري ، اين من هستم كه نسبت به تو احساس ترحم مي‌كنم . )) اگر با وجدان پاك دنيا را ترك كنيد و چنانچه با اين باور از دنيا برويد كه (( خدايا من در دستان تو هستم )) آسيب و رنجي متوجه شما نخواهد شد .
N نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 21:54 توسط عطا |

بالای صفحه .:|:. پست الکترونیک .:|:. آرشیو

© Copyright 2005, All Rights Reserved TAVOOSBLOG