|
سکوتی طوفانی... |
سلام به همگی شعر زیر اثر یکی از بهترین دوستام هستش که فعلا گفته اسمش رو نمیگم خواهشا هر کی خوند نظرش رو بنویسه فدای روی همتون
سکوتی طوفانی
لحظه ها در گذرند
قلبم اکنون در تپشی بی پایان
به سرانجام نمی اندیشد
نگران است این دل ساده من
دل من اندوه را در چند قدمی می بیند
دوری ات ناممکن
ولی اکنون نزدیک است
دوری ات در پس یک صحبت
صحبتی اندک اما بس دلهره وار
پنهان شده است
عشق من رسوا شد؟
اندیشه ندارم من بدان
چون که می دانم در اعماق وجودم
پاسخی نیست برای این دل آشفته
وبه سیل خروشان سوال
به کجا باید رفت؟
به چه باید اندیشید؟
بی تو… این چه افسونی بود که به تعبیرش درمانده
وخیره به یک نقطه
تهی از فکر فرو رفته دلم
کی توان اندیشه نکرد بدین رسوایی؟
کی توان در پس افکار پلید
یافت یک روزنه زیبا را
که نویدم دهد از ته مانده ذرات امید؟
چه تفکر چه سوال مسخره ای
نتوان یافت چنین رویایی
هرگز...
قلبم تهی از هر چیزی
مملو از عشق فقط
ناظر رفتن تو خواهد بود
ودلم...
درسکوتی طوفانی
به آینده خود
متفکر خواهد شد
وزنجیره اشک
به نوازش روی دلم
تسلی خواهد بخشید مرا.
N
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:10 توسط عطا |
|