|
عروسک... |
دل من دیر زمانی است که می پندارد :
دوستی نیز گلی است ، مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد ظریفی دارد ،
بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را -- دانسته -- بی آزارد! می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت با تو می شد که صدام همه جا رو پر کنه تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی کور و کر بازیچه باد مثل یک بادبادکی دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود لحظه ی شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت باد سبک می گذرد خطی نمی ماند در یاد تا ابدیتمان ممنوع شود در فکر صبحم با آن لبان خالی که ترانه ای نبرد هرگز تا بالای خورشید و به بهای آن گریستیم. تو بر شب دخیل بستی - حاجت بر نیامد - برگهای خشکیده را در باد کاشتی - حاجت بر نیامد - و دهانت را نذر کردی - زبان مرد و حاجت بر نیامد -
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:49 توسط عطا |
|