در کران بی کران هستی ، نوایی خوش آهنگ مرا می خواند...

چشمانم خسته ام را می گشایم...

نای ایستادن ندارم...

پاهایم خسته است و دستانم لرزان ...

باز آن صدای زیبا ... نویده ... نویده... خوابی؟؟

با صدای لرزان می گویم : خسته ام!!!

صدا مرا می خواند. باید رفت...

کوله بار شقایقها را به دوش می کشم و

جاده سبز زندگی را پشت سر می گذارم

در سر هر پیچ شقایقی می کارم تا یادگاری از من باشد

من به سوی نیستی جاویدان می روم.

خداحافظ زندگی...

N نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:2 توسط عطا |